جلال الدين الرومي

119

فيه ما فيه ( فارسى )

است « 1 » و تعبيرش در آن عالم پديد شود بلكه احوال جمله عالم خوابى است « 2 » ، تعبيرش در آن جهان « 3 » پديد شود . همچنان‌كه خوابى مىبينى كه سوارى بر اسب به مراد مىرسى . اسب به مراد « 4 » چه نسبت دارد ؟ و اگر مىبينى كه به تو درم‌هاى درست دادند « 5 » تعبيرش آن است كه سخن‌هاى درست و نيكو از عالمى بشنوى . درم به سخن چه ماند ؟ و اگر بينى كه ترا بر دار آويختند ، رئيس قومى شوى . دار به رياست و سرورى چه ماند ؟ همچنين احوال عالم را كه گفتيم خوابى است كه الدّنيا كحلم النّائم 220 تعبيرهاش در آن عالم ديگرگون باشد كه به اين نماند . آن را معبّر الهى تعبير كند زيرا برو همه مكشوف است . چنان‌كه « 6 » باغبانى كه به باغ درآيد در درختان نظر كند بىآنكه بر سر شاخ‌هاى ميوه بيند ، حكم كند كه اين خرماست و آن « 7 » انجير است و اين نار است و اين امرود است و اين سيب است ، چون علم آن دانسته است . حاجت قيامت نيست كه تعبيرها را ببيند كه چه شد و آن خواب چه نتيجه داد . او ديده است پيشين 221 كه چه « 8 » نتيجه خواهد دادن همچنانك باغبان پيشين مىداند كه البتّه اين شاخ چه ميوه خواهد دادن . همه چيزهاى عالم از مال و زن و جامه ، مطلوب لغيره است ، مطلوب لذاته نيست . نمىبينى كه اگر ترا صد هزار درم باشد و گرسنه باشى و نان نيابى ، هيچ توانى خوردن « 9 » و غذاى خود كردن ؟ آن درم و زن براى فرزند است و قضاى شهوت « 10 » ، جامه براى دفع سرماست و همچنين جمله « 11 » چيزها مسلسل « 12 » است با حق « 13 » جلّ جلاله . اوست كه مطلوب لذاته است و او را « 14 » براى او خواهند نه براى چيز ديگر كه چون او وراى همه است و به از همه است « 15 » و شريف‌تر از همه « 16 » و لطيف‌تر از همه پس او را براى كم ازو چون خواهند ؟ پس اليه المنتهى چون به او رسيدند به مطلوب كلّى رسيدند . ازآنجا ديگر گذر نيست . اين نفس آدمى محل شبهه و اشكال است 222 . هرگز به هيچ وجه نتوان ازو شبهه و

--> ( 1 ) . ح : و صادقان و مشتاقان است ( 2 ) . ح : خواب‌هاست ( 3 ) . ح : عالم ( 4 ) . ح : با مراد ( 5 ) . ح : مىدادند ( 6 ) . ح : همچنان‌كه ( 7 ) . ح : اين ( 8 ) . اصل : ( چه ) ندارد ( 9 ) . ح : توانى آن درم را خوردن ( 10 ) . ح : شهوت است ( 11 ) . ح : همه ( 12 ) . ح : متسلسل ( 13 ) . ح : تا به حق ( 14 ) . اصل : ندارد ( 15 ) . اصل : ندارد ( 16 ) . ح : همه است